| غزل |
|
چون سنگها صدای مرا گوش می کنی
سنگی و ناشنیده فرا موش می کنی رگبار نوبهار و خواب دریچه را از ضربه های وسوسه مغشوش میکنی دست مرا که ساقه سبز نوازش است با برگهای مرده هم آغوش می کنی گمراهتر از روح شرابی و دیده را در شعله می نشانی و مدهوش می کنی ای ماهی طلایی مرداب خون من خوش باد مستیت،که مرا نوش می کنی تو درة بنفش غروبی که روز را بر سینه می فشاری و خاموش می کنی درسایه ها،فروغ تو بنشست و رنگ باخت او را به سایه از چه سیه پوش میکنی؟ تقدیم به تو ای لیلای عزیزتر از جانم
|












